تبليغاتX
صور

شهادت

سه شنبه 12 آبان1388

هر مومن که شهید می شود در بهشت قصری انتظارش را می کشد که در ان قصر70حجره است و هر حجره دارای 70 تخت است و بر هر تختی 70 فرش گسترانده اند و بر هر فرشی 70 حوری نشسته و انتظار ان شهید کشته شده در راه اسلام را می کشد...

من هیچ وقت ریاضیم خوب نبوده. و تا اونجایی که میدونم از سکس آنچنان که باید و شاید لذت نبرده ام و طرفش هم نرفته ام

من دوست ندارم شهید بشوم


 

این یک داستان خیالیست

پنجشنبه 7 آبان1388


سرش را بالا آورد 

بالاخره تونسته بود سیم رو به پشت کیس که وصل کنه

به محض اینکه سیم وصل شده بود صدای محسن نامجو توی هوا پخش شده بود.

بمال... مایلی بمال

خندید و به جنون این بشر تبریک گفت

به ذائقه خودش

بعد به خودش فکر کرد که چقدر احمقانه خودش و عقاید خودش رو پر اهمیت کرده...

قرار بود بره دنبال آزاده

آزاده دختری که دو سال با او بود و قصد ازدواج با او داشت.

توی دلش غوغا بود

همیشه روزهایی که میخواست بره پیش آزاده همین حس رو داشت.

برعکس همیشه امروز پای آینه سیگار روشن نکرد تا به موهای پر پشت و فر فریش برسه

فقط سشوار رو روشن کرد تا موهای خیسش خشک بشه و بعد با اتوی مو یه دستی به سر موهاش کشید که از این حالت به هم ریختگی در بیاد

موهاش صاف شده بود و از دیدن این نوع مو لذت میبرد بر عکس آزاده که دوست داشت موهاش کوتاه باشه

میخواست موهاش رو با کش ببنده اما بی خیال شد.

موهاش لخت بود و روی هوا تاب میخورد

آزاده کلاس زبان داشت 

قرار بود بره دنبالش خونشون و آزاده رو برسونه به کلاس زبانش

کار هر هفته این بود 

اول میرفت سر چهارراه و منتظر میشد تا آزاده رو از اون طرف خیابون ببینه و بعد سوار ماشین برن تا کلاس زبان

بعد از کلاس زبان هم میومد دنبالش و یک ساعتی وقت داشتند تا با هم باشند و بعدش کلاس دیگه آزاده شروع میشد

سر چهارراه که رسید هنوز آزاده نیومده بود

رفت و از اون طرف خیابون یه گل رز خرید 

یه گل سرخ 

گل رو تزیین کرد و بهش ادکلن زد 

و غر غر کنان با صاحب مغازه که این چه گلیه که باید با ادکلن خوشبو بشه از مغازه زد بیرون 

اونطرف خیابون آزاده ایستاده بود و داشت با موبایلش ور میرفت که صدای زنگ موبایلش در اومد 

جواب نداد و رفت سراغش 

گل رو پنهون کرده بود 

هم از دست همه مردم و هم از دست آزاده 

با هم نشستن توی ماشین و راه افتادن

توی ماشین که مینشست یه حس غریب بهش دست میداد

انگار توی یه دنیای دیگه اند

آزاده رو رسوند کلاس زبان و بعدش رفت سراغ کارهاش....

بعد از کلاس زبان باید میرفت دنبال آزاده

ساعت رو نگاه کرد ساعت 1:45 بود و تا کلاس 25 دقیقه راه بود

آزاده ساعت 2 کلاسش تموم بود

ساعت 2:4 دقیقه بود که صدای ترمز ماشین همه محله رو برداشت

و بعد بوی بد ترمز و داغی ماشین

زنگ زد به آزاده که بپرسه کجایی؟

و آزاده اومد

نشست توی ماشین

سلام و احوال پرسی و دست هایی که سرد بود

دست های آزاده داشت توی دستهای اون با نفسش گرم میشد

و هر از چند گاهی که دلش خیلی هوس میکرد روی دستهاش بوسه میزد

و به صورتش نگاه میکرد و از خنده ای که روی لباش بود لذت میبرد

پرسید ناهار خوردی؟

آزاده گفت: خودت که میدونی من بدون تو نهار نمیخورم

لبخندی روی لبهای هردو نمایان شد

لبخندی شیرین تر از همه لبخندهای گذشته.

ساندویچی زیتون پاتوق همیشگی و غذای همیشگی با سیب زمینی سرخ شده

سیب زمینی سرخ شده رو اون میخورد و هر یک سیب زمینی که میخورد یکی هم میداد دهان آزاده...

عاشقانه با هم غذا میخوردند و صحبت میکردند...

ادامه در ادامه ی متن...

همین×


ادامه مطلب
 

اینجا....

دوشنبه 16 شهریور1388
اینجا جای با حالیه

خلوته

کسی نیست

مث اطاق خودم

مث جایی که شبها میخوابم

مث قلب من

تنها و ساکت

دوباره کتاب خوندن رو شروع کردم

بعد از ترک تراوین کتاب های تازه رسید دستم

البته یکیش رو قبلا خونده بودم

استخوان خوک و دستهای جذامی

به قلم مصطفی مستور

دوباره میخوانم و لذت میبرم


 

حال و هوای عجیب

شنبه 13 تیر1388
حال و هوای عجیبیه این روزها

دقت کردی؟

نمیدونم مختص منه یا نه مال همه است.

هر چه هست برای من خیلی عجیبه

یه برنامه واسه زندگیم ریختم

صبح ساعت 8.30 توی دفتر روزنامه ام تا 4 الی 5 

یه ساعتی طول میکشه تا برسم خونه

1 ساعتی نهار ! و استراحتی

بعد 7 راه می افتم به سمت شرکت

8 شرکتم 

تا 8 صبح

8 صبح راه می افتم تا برسم دفتر روزنامه...

این داستان ادامه دارد.


یادم اومد از اون سه کارکتر کارتونهای ژاپنی

به نشونه پایان برنامه می زاشتن آخر برنامه

یعنی همه چی تموم شد

وقت مشقاته

نمیدونم کی میرسم به اون علامت

ولی دلم میخواد ....

این روزها خیلی عجیبه

خدا کنه یه اتفاقی بیفته 

راستی یکی از بچه ها می گفت:

فروردین باران

اردیبهشت باران

خرداد باران

تیر تیرباران ....

18 تیر همه مبارک

 

بگم؟

پنجشنبه 21 خرداد1388
در مورد پرونده يك آقا مي‌تونم چيزي به شما بگم؟ بگم؟ نه… بگم؟ ! 



بگم گفته بود «دور سرش هاله نور ديده»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «ما تو ايران همچنسگرا نداريم»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «فرار مغزها و سرمايه‌ها نداريم»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «با حذف قيمت زمين، بهاي خانه نصف مي‌شود»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «هاله نو رو براي تخريب من از خودشون درآوردن»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «ما در اين دولت هيچ روزنامه اي رو تعطيل نكرديم»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «ميانگين سن دانشمندان هسته‌اي ما، 17 سال است»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «مردم از شنيدن اسم دموكراسي حالت تهوع مي‌گيرند»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «در كشور ما طي اين دو ساله معجزه‌ي اقتصادي رخ داده»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «دانشجوي ستاره‌دار مال دولت قبل بود تو اين دولت برداشته شد»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «آقاي كردان مظلوم واقع شدند و استيضاح ايشان غيرقانوني است»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «پنجاه درصد جابه جايي ها در تهران، مي تواند با منوريل انجام شود»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «آمريكا به ايران حمله نمي كند چون من مهندسم و مسائل را تحليل مي كنم.»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «قيافه روشنفكري مي‌گيرند ولي به اندازه بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «يك دختر پانزده ساله توانسته است در زيرزمين خانه شان، اورانيوم را غني كند»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «امروز همه به اين واقعيت معتقدند كه در حال حاضر كشور را امام زمان مديريت مي‌كند.»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «گوجه‌فرنگي ۳۵۰۰ تومان نيست ، هر كي مي‌خواد بياد بغل خونه‌ي ما ۱۲۰۰ تومن بخره؟»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «رشد تورم 23 درصد( بر طبق نظر مركز پژوهش هاي مجلس ) دروغ است. تورم 13 درصد است.»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «اجازه نمي‌دهند اوباما وارد كاخ سفيد بشود. من مناسبات قدرت در آمريكا را مي‌شناسم»!نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «يه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانيوليه .. يه نيگاه كرد به من، گفت: “اين محموده ، اين محموده.”»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «سران كشورهاي دنيا براي نزديكي با كشور ما صف كشيده اند، مثل اين پيرزن‌ها كه در صف زنبيل مي گذارند»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود « يك زن (اشاره به خانم فاطمه رجبي) پيدا شده كه مردانه حرف مي‌زند، آن وقت شما بهش ايراد مي‌گيريد؟»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «بر خلاف نظر بقيه، من معتقدم زنان گيلاني در كنار كار و تلاش روزانه، حريم عفاف و ناموس خود را هم حفظ مي‌كنند»! نه! بگم؟! 

بگم گفته بود «واقعا مشكل مردم ما الآن شكل موي بچه‌هاي ماست، به من و تو چه ربطي داره؟ من و تو بايد به مشكلات اساسي كشور برسيم»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «بعضي افراد بي ايمان مي‌گويند كه ما در هيات دولت، يك صندلي براي آقا خالي مي‌گذاريم، در حالي كه اگر آقا به هيأت دولت بيايد كه تنها نمي آيند! با يارانشان تشريف مي آورند»! نه… بگم؟! 

بگم سه روز قبل از رأي گيري انتخابات سوم تير ماه ۱۳۸۴ در حضور ۱۶۰ نمايند مجلس گفته بود:«پول نفت بايد سر سفره‌هاي مردم آورده شود بعدش گفته بود من همچين حرفي نزدم؟»! نه… بگم؟! 

بگم گفته بود «چرا مردم رو دست كم مي‌گيريم؟ واقعا انقدر يعني الآن مشكل كشور ما اينه كه مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشيد؟ اين الآن مشكل كشور ما اينه؟ يعني مشكل مردم ما اينه؟»! نه… بگم؟! 


بگم همين ديشب  پریشب عين چي دروغ گفته بود كه «بلر از ايران عذرخواهي كرده»! 


يا به قول یکی از بچه ها اين قضیه اينجوري بوده كه: «آقاي بلر من شما رو دوست دارم. خيلي هم دوست دارم. اما از جاي نادرستي اطلاعات ميگيريد.شما رسماً عذرخواهي كرديد.» خودتون خبر نداريد فقط.

همین×