سرش را بالا
آورد
بالاخره
تونسته بود سیم رو به پشت کیس که وصل کنه
به محض اینکه
سیم وصل شده بود صدای محسن نامجو توی هوا پخش شده بود.
بمال... مایلی
بمال
خندید و به
جنون این بشر تبریک گفت
به ذائقه خودش
بعد به خودش
فکر کرد که چقدر احمقانه خودش و عقاید خودش رو پر اهمیت کرده...
قرار بود بره
دنبال آزاده
آزاده دختری
که دو سال با او بود و قصد ازدواج با او داشت.
توی دلش غوغا
بود
همیشه روزهایی
که میخواست بره پیش آزاده همین حس رو داشت.
برعکس همیشه
امروز پای آینه سیگار روشن نکرد تا به موهای پر پشت و فر فریش برسه
فقط سشوار رو
روشن کرد تا موهای خیسش خشک بشه و بعد با اتوی مو یه دستی به سر موهاش کشید که از
این حالت به هم ریختگی در بیاد
موهاش صاف شده
بود و از دیدن این نوع مو لذت میبرد بر عکس آزاده که دوست داشت موهاش کوتاه باشه
میخواست موهاش
رو با کش ببنده اما بی خیال شد.
موهاش لخت بود
و روی هوا تاب میخورد
آزاده کلاس
زبان داشت
قرار بود بره
دنبالش خونشون و آزاده رو برسونه به کلاس زبانش
کار هر هفته
این بود
اول میرفت سر
چهارراه و منتظر میشد تا آزاده رو از اون طرف خیابون ببینه و بعد سوار ماشین برن
تا کلاس زبان
بعد از کلاس
زبان هم میومد دنبالش و یک ساعتی وقت داشتند تا با هم باشند و بعدش کلاس دیگه
آزاده شروع میشد
سر چهارراه که
رسید هنوز آزاده نیومده بود
رفت و از اون
طرف خیابون یه گل رز خرید
یه گل سرخ
گل رو تزیین
کرد و بهش ادکلن زد
و غر غر کنان
با صاحب مغازه که این چه گلیه که باید با ادکلن خوشبو بشه از مغازه زد بیرون
اونطرف خیابون
آزاده ایستاده بود و داشت با موبایلش ور میرفت که صدای زنگ موبایلش در اومد
جواب نداد و
رفت سراغش
گل رو پنهون
کرده بود
هم از دست همه
مردم و هم از دست آزاده
با هم نشستن
توی ماشین و راه افتادن
توی ماشین که
مینشست یه حس غریب بهش دست میداد
انگار توی یه
دنیای دیگه اند
آزاده رو
رسوند کلاس زبان و بعدش رفت سراغ کارهاش....
بعد از کلاس
زبان باید میرفت دنبال آزاده
ساعت رو نگاه
کرد ساعت 1:45 بود و تا کلاس 25 دقیقه راه بود
آزاده ساعت 2
کلاسش تموم بود
ساعت 2:4 دقیقه بود که صدای ترمز ماشین همه محله رو برداشت
و بعد بوی بد ترمز و داغی ماشین
زنگ زد به آزاده که بپرسه کجایی؟
و آزاده اومد
نشست توی ماشین
سلام و احوال پرسی و دست هایی که سرد بود
دست های آزاده داشت توی دستهای اون با نفسش گرم میشد
و هر از چند گاهی که دلش خیلی هوس میکرد روی دستهاش بوسه میزد
و به صورتش نگاه میکرد و از خنده ای که روی لباش بود لذت میبرد
پرسید ناهار خوردی؟
آزاده گفت: خودت که میدونی من بدون تو نهار نمیخورم
لبخندی روی لبهای هردو نمایان شد
لبخندی شیرین تر از همه لبخندهای گذشته.
ساندویچی زیتون پاتوق همیشگی و غذای همیشگی با سیب زمینی سرخ شده
سیب زمینی سرخ شده رو اون میخورد و هر یک سیب زمینی که میخورد یکی هم میداد
دهان آزاده...
عاشقانه با هم غذا میخوردند و صحبت میکردند...
ادامه در ادامه ی متن...
همین×
ادامه مطلب